یک دانشجوی پزشکی
A doctor is a student till he dies
.
توی درمانگاه داشتم مریض میدیدم همکارم هم روی صندلی با فاصله ی چند متر نشسته بود و تماشا میکرد
یه پیرمرده به منظور دعا بهم گفت ایشالا به هر مهمی که تو زندگی داری برسی
وسط نسخه نوشتن یه لحظه هنگ کردم. دستام یخ زد
لبخندم محو شد. پوکر فیس شدم یه لبخند زوری زدم و نسخه رو تموم کردم و دادم دستش. گفتم خیلی ممنون حاج اقا
کل این فرایند سه چهار ثانیه شد
مریض که رفت بیرون همکارم گفت خیلی تابلو بود که با یه دعا چقدر به هم ریختی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : مهربان
.
از مزایای 2.5 سال مجردی و تنها زندگی کردن اینه که الان بلدم غذا درست کنم. با لباسشویی دوقلو و جدید کار کنم. طرز کار فر برقی و ماکروفر رو هم یاد گرفتم و از همه مهم تر اینکه از تنهاییم لذت ببرم
خل تر شدم؟ به کیف و کتابم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 خرداد 1398 :: نویسنده : مهربان

یه مطلبی نوشته بودم در مورد اون دوست دندونپزشکم که ده سال از من بزرگتره و بسیار ثروتمند(حداقل نسبت به من) ، یکی از خواننده های وبلاگ کامنت گذاشته بود به دوستت بگو قسمتی از ثروتش رو به من ببخشه تا منم به ارزوهام برسم
این حرف از کجا نشأت میگیره؟
چرا اون فرد فکر کرده که دوست من راحت به پول رسیده
چه توجیهی واسه این مسئله پیدا کرده و با چه منطقی فکر کرده و متوقع شده که یه نفر بیاد پولش رو بده به دیگری؟
تا به ارزوهات برسی؟ چرا نمیخوای خودت واسه رسیدن به ارزوهات تلاش کنی؟
چرا دنبال راه میانبر و بیراهه هستی؟
تنبلی و بی حوصلگی آفت پیشرفته



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 خرداد 1398 :: نویسنده : مهربان
 با یکی از همکارا که سنش از من بیشتره در مورد چیزی که پیش اومده بود صحبت میکردم رابطه با فرد متاهل
همینقدر کثیف همینقدر هولناک
یه سفر مجردی رفتم که خیلی هم خوش گذشت منتها یه قسمتی از سفرم یه دوست زنگ زد که ما هم فلان شهریم بیا همو ببینیم. آدرس داد...
رفتم و دیدم اکیپی هستن متشکل از چند زن و مرد متاهل که همگی همسرهاشون رو به عناوینی پیچوندن و اومدن سفر.
خب تا اینجاش. رفتیم یه پارک اینا همگی دوست خانوادگی هستن منتها جمشید به خانومش نگفته که این سفر به اصطلاح مجردی در معیت سوگل و اناهیتاس که از دوستای خانومشن سوگل هم به شوهرش نگفته که با جمشید اومده سفر و قراره تو یه خونه ساکن باشن بساط تفریحات سالم و ناسالمشون به راه بود دود و مایعات و...
ساعت سه بود دنبال شام بودیم. تهش هیچی پیدا نکردیم و کالباس گرفتیم و رفتیم خونه ی اونا بعد شام به سوگل گفتم اگه شوهرت بفهمه ناراحت نمیشه؟ گفت خودت چی فکر میکنی...  گفت کی میخاد بهش بگه... اینا که پای خودشونم گیره.مگه اینکه تو بگی. گفتم به من ربطی نداره گفتم فکر نمیکنی ممکنه زندگیت بره هوا؟ گفت سه سال پیش گفتم طلاقم بده شوهرم گفت نمیدم.
گفت میدونی مردها ترجیح میدن با زن شوهر دار رابطه داشته باشن به سه دلیل ویرجین نیس، اگه باردار بشه شوهر داره پس مشکل بزرگی به وجود نمیاد تازه از بابت اینکه اویزونشون نمیشه خیالشون راحته، نمیگه تو به من دست زدی باید منو بگیری.
بد نمیگه اینا از دغدغه های هر فرد تنوع طلب میتونه باشه
میگه ادمای متاهل گاهی نیاز دارن با کسی خارج از خانواده شون حرف بزنن
تعهد و تاهل هیچی
من اگه قرار باشه ازدواج کنم و پنج سال یا ده سال بعد اینجوری بشم... خب چه کاریه اصن ازدواج نمیکنم
 سوگل قبل از ازدواج سه سال با شوهرش دوست بود. عاشق هم بودن چی شد که اینجوری شد
گفت میدونی زندگی ها خیلی هم که خوب باشه بعد 5 سال واسه هم عادی میشین عملا همدیگه رو تحمل میکنین اگه بچه نداشته باشین از هم جدا میشین  طلاق عاطفی... 
چقدر زندگی ماها مزخرف و مسخره شده
مجرد باشی میشه کارات رو گذاشت به حساب اینکه به کسی تعهد نداری اما با وجود همسر و فرزند بری دنبال تفریحات خارج از چارچوب خانواده یه سقوطه. سقوط آزاد بدون ترمز اگه بهش فکر کنی میفهمی که چقدر جذابه و غرقش میشی و روز به روز بیشتر آلوده ش میشی. 
اون سه نفر از نظر خانوادگی و مالی جزء درصد های بالای جامعه حساب میشن
اسامی ساختگی هستن. درصدد پیدا کردن پرتقال فروش نباشید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : مهربان
غمش کهنه س
مزمنه. فراموش نشدنی
میخام باهاش باشم؟ نه
کنارش میزارم؟ هرگز
فراموشش میکنم؟ نمیتونم و نمیخام. پشت آخرین سلول مغزم خونه کرده. وقتی فراموشش میکنم که چیزی از مغزم بلقی نمونده باشه. ممکنه اسم خودم یادم بره اما بعید میدونم رروزی رو ببینم که یادش نیوفتم. توی تمام این یازده سالی که به انتخاب خودم کنارش گذاشتم بهش فکر کردم. میدونه؟ نه
بهش میگم؟ شاید در دنیای دیگه
قطعا ازش ممنونم که با نبودنش برام این حس خوب رو ایجاد کرده
نبودنش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ادما چرا با هم دوست میشن؟
جدای از اون دوستی هایی که حول محور منافع پاندول میزنه و این روزا شایع ترین نوع دوستیه
بخاطر تفاوتشونه یا شباهتشون؟
دوست میشن چون میخان زندگی هم دیگه رو تجربه کنن و سرک بکشن توی شخصی ترین مسائل زندگی هم

از حس و حال تجربیاتی بشنون که خودشون نداشتن
شایدم نه. دوست میشن چون فازشون شبیهه
حرف هم دیگه رو میفهمن
از هر دو منظر دوستی منطقی به نظر میاد
اما میدونی چیه
دوستی ترسناکه مخصوصا واسه من یه ادم ترسو. واسه منی که خیلی سخت اعتماد میکنم
منی که همیشه انتظار تا دسته نشستن خنجری رو دارم که خودم به دست دوستام میدم
با ادمای خوب و بد زیادی مواجه شدم و این باعث شده بدبین باشم و از سایه ی خودم بترسم که اگه فلانی بهم لبخند زد دومی بهم سلام کرد چهارمی... همشون از روی قصد و هدف و برنامه ریزی قبلیه
نمیخام بازیچه بشم

منظورم هر نوع دوستی بود اما بیشتر از نوع همجنس





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : مهربان
کتابشو
 خوندم و یه جا منو به فکر فرو برد
اونجا که داشت در مورد روش های خودکشی فکر میکرد
من انگیزه ی کافی واسه این کار دارم؟
جراتشو؟
وسایلشو؟
از بیرون که نگاه کنیم شاید خیلیامون زندگی داشته باشیم که تصورش هم واسه کس دیگه ارزو باشه اما باب میل خودمون نیس
از مرلین مونرو محبوب تری؟ زیباتری؟
تصمیم گرفت در اوج تموم بشه نخواست پیر و چروکیده دیده بشه
یه ورزشکار معروف نمیتونه خودکشی کنه؟ نخواست شکستش رو همه ببینن. ضعیف شدنش رو
سال اول دبیرستان یه معلم اجتماعی داشتیم که میگفت ادما در دوره ی صلح بیشتر از زمان جنگ خودکشی میکنن
در زمان جنگ امیدوارن به زودی همه چی درست میشه. همه ی ناکامی هاشون رو میندازن گردن جنگ
اما تو دوره ی صلح چی. به چه چیری دلشون رو خوش کنن
الان مگه خودکشی اتفاق نمیوفته؟ مطمئنم درصدی از افرادی که توی تصادف رانندگی کشته میشن خودکشی کردن. عمدا خودشونو انداختن تو دره یا تصادف هولناک با سرعت بالا داشتن
ندای باطل اون حس عجیبیه که سرپیچ یه جاده ی کوهستانی بهت میگه فرمون رو نچرخون و بزار ماشین بره تو دره

زندگی همینقدر نخواستنیه. همینقدر تباه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : مهربان
خسته ام
میدونی دنبال تغییرم. از زندگیم خیلی راضی نیستم. پول خوبه ها. خرج کردن و تفریح کردن خیلی حال میده. منتها وقتی واسش ندارم. با روزی 12 ساعت کار کردن دیگه رمقی واسم نمونده. کار رو ول کنم و برم دنبال درس خوندن؟ تخصص؟ بعدش چی. دوباره بیوفتم تو این سیستم معیوب. ول کنم برم خارج. کجا اخه.  همین فرمون با مدرک عمومی کار کنم. برم دنبال پوست و مو زیبایی... حیف درسی که خوندم. من ذاتم اورژانس کار کردن و مریض دیدنه
تخصص حالا مثلا
اطفال و داخلی که پولی توش نیس. به درد زن جماعت میخوره که نمیخان خرج خانواده بدن
از رشته های جراحی دار، ارتوپدی رو دوس دارم پولش خوبه لایف استایلش رو دوس دارم اما بازم درگیر بیمارستان هستی و پولی که معلوم نیس کی بدن
رشته های پاتو طب فیزیکی و رادیو اصن علاقه ای ندارم. پولش خوبه کارش اسون. لایف استایلش شیک. به بیمارستان و بیمه و تخت هم وابسته نیستی
مگه دندونپزشکی چش بود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : مهربان
همیشه پیش خودم میگم نباید خودمو برتر بدونم و بگم فلانم بهمانم
دیشب شنیدم یکی از همکارام اعتیاد پیدا کرده 
بی نهایت بابتش ناراحت شدم
خوشتیپ قد بلند و بسیار باسواد
همیشه اونو به عنوان باسوادترین همکار اورژانسم معرفی میکردم
اعتیاد از هیچکس دور نیست




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
هوا خوبه؟ بارون میاد؟ برف میاد؟
همینی که تو باش حال میکنی که قلیون بکشی
استرس یکی دیگه س که سقف خونه ش نیاد پایین. .. رو سر زن و بچه ش
یکی دیگه به فکرشه که زمینش کشت گندم دیم ه و امسال محصول خوبی میده
اون یکی داره فکر میکنه بچه ی سرماخورده ش رو چطوری باید با موتور تو بارون برسونه شهر
همه اینا وقتی ذهنمو به هم ریخت که یه بچه ی تب دار رو با پتوی خیس اوردن تو مطب
هنوز اونقدرا ٱشغال نشدم اما ماشینی ام
میترسم از روزی که ارزش همه رو با موثر بودنشون ارزیابی کنم
............ 
* هتل کالیفرنیا. ایگلز




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 اسفند 1397 :: نویسنده : مهربان
کی گفته پول بده؟ 
پول که داشته باشی برف زمستون قشنگه
پول که داشته باشی واسه خرید عید ذوق داری
پول که داشته باشی گرونی و افزایش قیمتا به هیچ جات نیس





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 اسفند 1397 :: نویسنده : مهربان
کاش میشد زندگیم رو تغییر بدم. اینجوری فشرده کار کردن داره فرسوده م میکنه .خسته ام از اینجوری کار کردن
یه دوستی دارم دندونپزشکه. از من 10 سال بزرگتره ازدواج کرده بچه داره.مطب داره چند روز در هفته کلینیک کار میکنه .ولایت خودمون ساکنه . پولداره. اما میگه زندگیم یه نواخته هیجانی توش نیس
بهش میگم این زندگی که تو داری رو خیلیا ارزوشو دارن. میگه اونا پوسته بیرونیش رو میبینن. برند میپوشم ماشین خارجی سوار میشم سفر خارج م سالی دوبار رو دارم یه خونه ی دوبلکس دارم میسازم که واسشون تعجب داره
شروع میکنه از مشکلاتی که طی ده سال گذشته داشته میگه. میگه باید 25 تا 35 سالگی بهترین سالهای زندگیم میبود اما چقدر مشکلات داشتم مرگ پدر مادر برادر بیماری همسر .. اینا رو که کسی نمیبینه
میگه از زندگیت لذت ببر. خودتو محدود نکن. کاری رو که دوس داری انجام بده. بهش گفتم با این ریسک فاکتورهایی که تو داری اگه به جات بودم خیلی رعایت میکردم. میگه میخاد چی بشه... بزار بشه
نسبت به اون سبک زندگیم خیلی سوسول تر و مسخره تر و سالم تره  حتی فانتزی ها و زندگی ایده آلی هم که میخام خیلی سالم تر از اونه
به دوستم میگم دوست داشتم که ساعت کاریم 9 باشه تا12 ظهر
بعدبرم . خونه آشپزی کنم ناهار خواب بعد برم ورزش بعد تفریح و دوردورشام بخورم بخوابم
ااین گیری هم که  . من به ورزش دادم هم در نوع خودش جالبه
انگیزه خیلی مهمه  خیلی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 اسفند 1397 :: نویسنده : مهربان
خدمت تمام
ماه گذشته 6000 کیلومتر رانندگی کردم علاوه بر سفرهای کاری سفر تفریحی هم رفتم تنهای تنهای تنها
چندتا دوستام متاهل شدن و چندتاشونم رزیدنتی داشتن و این چه بهانه ی خوبی بود که کسی رو با خودم نبرم و تنها باشم
هرچی میخای میخوری هرجا میخای تو راه وایمیستی. کیفیت هتل واست مهم نیس هر اهنگی دلت خواست رو 50 بار پلی میکنی
سفر رفتن تنهاییش خوبه حتی از زندگی کسی
نباید همه چیزشو ببری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 بهمن 1397 :: نویسنده : مهربان
کتاب بخونین
پای منبر روحانی بشینین
اخبار تماشا کنین 
به افرادی که نظرشون مخالفه گوش بدین
تو اینستا و تلگرام بچرخین
اما قبل از اینکه هر چیزی رو باور کنین بهش فکر کنین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

خب خب خب
سربازیم هم تموم شد با تمام گرفتاری و بدبختیش
مدتهاست بابام میگه سربازیت تموم شد نمیخاد کار کنی بیا بشین سر درس و مشقت و واسه تخصص بخون اما کو گوش شنوا. بهش میگم حال درس خوندن ندارم
روز اخر به بابام زنگ زدم و گفتم میام خونه و ماشین خودمو برمیدارم و میرم به سمت اون شهری که تو بیمارستانش قراره کار کنم. گفت راه طولانیه، خطرناکه، تو هم بد رانندگی میکنی با پرواز یا اتوبوس برو. گفتم تو مسیر برگشت جای دیگه هم میخام برم و کار دارم. گفت پس بزار من هم باهات بیام حداقل نصف مسیر رو من رانندگی کنم روز بعد با پرواز برمیگردم. گفتم نمیخاد خودم میرم.
ظهر بود از شهر محل سربازی سوار اتوبوس شدم صبح سحر روز بعدش رسیدم ولایت خودمون. بابام اومد دنبالم و منو رسوند خونه گفتم من دو ساعت بخوابم بعد میرم گفت نمیخای منم بیام؟ گفتم نه.
ساعت 11 بود بیدارم کرد گفت پاشو بریم. گفتم اوه چه زیاد خوابیدم
دیدم واسم دوتا کیسه میوه خریده. یه جعبه کیک. قفل فرمون. فلاسک چایی. مدارک ماشین اماده(این حجم از محبت یه جا دیده بودین؟) . میگه بریم؟ گفتم شما نیاین من خودم میرم
مقادیری هم خورده ریز به عنوان تنقلات توی راه بهم داد
تو راه هم هر یه ساعت زنگ میزد اوضاع جاده رو میپرسید و توصیه میکرد آروم برم
یادم رفته بود بابام چقدر دوستم داره

قلب واسش. دوسش دارم اما هیچوقت بهش نگفتم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 23 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو